تبليغاتX
طلوع نزدیک است

خیلی وقته نبودم. معذرت می خوام اگه کسی اومده و مطلب تازه ای ندیده و رفته. شاید به خاطر این بود که نمی خواستم حال و روزم رو بیارم تو وبلاگم. اما مگه میشه...
بد جوری سیستم روح و روان و فیزیک و متافیزیکم ریخته به هم. به خاطر یه اتفاقی که تازه افتاده یا مدتها در حالت اتفاق افتادن بود و حالا منو اینطوری کرده.
انگار تو یه جای سرد و تاریک نمناک نشستی و می لرزی، یه بغض بزرگ هم تو گلوت گیر کرده. می خوای داد بزنی اما نمی تونی.
یه عطری میاد به مشامت.
همراه خودش گرما میاره.
این قشنگ ترین موجود دنیاست که تا حالا دیدم.
اما وقتی بغضم ترکید که بهش گفتم بهم محل نذار حتی اگه... 
برو...

نمی دونم چرا بی اختیار این شعرو می خونم:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید       معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار      در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:48  توسط محسن  | 

همیشه این سوال در مورد همه چی وجود داره: "آیا X وجود دارد؟" یعنی "وجود" ظرفی در نظر گرفته می شه و همه چی رو در داخل این ظرف قرار داده آزمایش می کنند. آیا خدا وجود دارد؟ تنها یکی از بزرگترین اشتباهات فلسفه همین سوال بود. آیا خدا وجود دارد؟
خدای نامحدود و بی انتها رو چطور می تونیم در داخل ظرف وجود قرار بدیم؟ این سوال یک سوال اشتباهه که منجر به جواب های اشتباه تر می شه. سفیه اندر سفیه.
سوال رو باید اینطوری تغییر داد: آیا وجود خدا دارد؟ و البته جواب مثبته. "ظرف وجود" یک مخلوقه و بدون شک خالقی داره.
درخت فلسفه ای رو که تبیین کرده اند، در اوایل تبیین، تو هوا قرار داشت. یعنی این فلاسفه تیزهوش که می خوان برنامه زندگی بشریت رو طرح ریزی کنن و با حرفای قلمبه شون راهنمای سعادت بشر و جهان بشن، تا 200 سال حالیشون نبود که درخت نمی تونه معلق در هوا باشه. 200 سال بعد یکی از همین تیزهوشان اومد(یادم نیست کدومش) و متوجه شد که بابا درخت زمین می خواد. و زمینی که برای درخت فلسفه انتخاب کرد، زمین وجود بود. و برای همین هم همه چیز رو در ظرف وجود مورد آزمایش قرار می دن.
درخت فلسفه درختیه که در زمین وجود قرار گرفته، ریشه اش متافیزیک، تنه اش فیزیک، شاخه هاش علوم مختلف و میوه هاش تکنولوژیه. سر فرصت یه پست جامع و کامل و دراز از این درخت فلسفه میذارم. خیلی جالبه. 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:44  توسط محسن  | 



من می خوام برم، برم و برم تا به تو برسم...



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:49  توسط محسن  | 

امروز می خوام از خواب بیدار کنم خودمو تا رها بشم از یه توهم، از یه رویا...
نگاه کردم اطرافمو. خوندم شعرا و قصه ها رو. شنیدم ماجراها رو...
دنبال عشق می گشتم همه جا.
می پرسین پیدا کردم؟ تا حالا فکر می کردم آره؛ اما نه... نبود...
میگین چرا؟ می گم مثل کافرا؛ قبول ندارم چیزی رو که خودم ندیده باشم...
چیزی ندیدم جز ظاهر عاشقا. عشق هایی که با دیدن شروع می شن و با دیدن ادامه دارن. اما دو نفر رو دیدم که نابینا بودن، اونا چطور عاشق هم شده بودن؟
اگه دو تا چیز تو دنیا نبود نمی دونم باز هم عشق این همه طرفدار داشت یا نه؟ اون دو تا چیز شهوت و زیبایین(البته زیبایی که منجر به شهوت می شه). دکتر شریعتی برای همین دوست داشتن رو فراتر از عشق می دونه. در دوست داشتن شهوت وجود نداره اما عشق آلوده به شهوته. مادرا بچه هاشونو دوست دارن؛ مردا عاشق همسرشون هستن.
عشقی که ازش حرف می زنم، و می تونم ازش حرف بزنم، عشق بین آدماست نه عشق الهی. که از عشق الهی نه می تونم و نه می خوام که حرف بزنم.
واسه امروز بسه، تا فردا پاکم، اما باز می خوام برم تو هرزگی... . کی با من میاد بریم هرزگی؟ میای بکشی منو؟

پ.ن1: هر کسی عشق رو مزمزه کرده، به دیگران توصیه می کنه که سراغ عشق نرن. اما کسانی که عشق رو درک کردن، همه رو دعوت به عشق می کنن و خودشون هم راهنما می شن برای رهروان عشق.

پ.ن2: دو جبهه در زندگی وجود داره؛ در یک طرف دیوانگی، عشق، شکست، بیچارگی و فقر و در طرف دیگه صلاح و مصلحت، پول، آبرو و خوشی های الکی قرار گرفتن.

پ.ن3: ای کاش روزی می رسید که مردم دیگه ظاهر بین نبودند. حتی بزرگترین و حقیقی ترین عشق های امروزی از ظاهر شروع می شن. پس یا باید گفت عشق وجود نداره و یا در بهترین حالت باید گفت که دیگه عشق وجود نداره.

پ.ن4: آدما تو نوجوونیشون فکر می کنن فقط عشق براشون مهمه. وقتی کمی بزرگتر میشن، احتیاجات اولیه زندگی هم براشون مهم میشه. و اگه چند سال بیشتر هم زنده بمونن، می فهمن که زندگی یعنی پول.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 16:21  توسط محسن  | 

هر چی زور زدم تو ماه رمضان یه پست راجع به این ماه بنویسم نتونستم. حالا که تموم می شه این ماه، دل به دریا می زنم و باز مزخرافتی رو که از ذهنم می گذرنم منتقل می کنم به نوک انگشتام و تایپ می کنم.
همیشه وقتی این ماه تموم می شه می گم: "رمضون تموم شد و برا خیلیا فقط گرسنگی موند". امسال خودم هم جزء همون آدما هستم، فقط گرسنگی کشیدم. به نظر می رسه این یه قانون باشه که هر عیبی رو در دیگران می بینی و اونو بزرگ می کنی و می گی، همون عیب در خودت ظاهر می شه. حداقل برای من اینطور بوده.
قبلا فکر می کردم روزه گرفتن برای آزمایش خودم می تونه خوب باشه. برای این که بتونم جلوی خودمو بگیرم. ولی الان می فهمم چقدر اشتباه می کردم. اون هم هستا، ولی دلایل روزه گرفتن خیلی بزرگتر از این حرفاست. قبلا می دونستم، ولی امسال تجربه کردم که اگه دلیل روزه گرفتنمون خود خدا باشه، چه اثرات فوق العاده ای رو روح و جسم آدم می ذاره.
روزه نه برای امتحان خود، نه برای فهمیدن درد گرسنگی، نه برای صواب، بلکه فقط برای خدا. اگه کسی تونسته یه ماه اینطوری روزه بگیره، بهش می گم: "نماز و روزت قبول".
دلیل، هدف، مسیر، اراده و هزار تا کلمه گنده که معنیشون رو خودم هم نمی دونم، فقط خداست... .

پ.ن1: چقدر زشته که آدم چیزی رو بگه که بهش عمل نمی کنه.

پ.ن2: خدا ما رو ببخشه، به خاطر شما.

پ.ن3: یادمون باشه، همونطور که روزه واجبه، زکات و جهاد در برابر ظلم و بی عدالتی هم واجبه.

پ.ن4: خدا گفته:"بخشی از دین رو که دوس دارین عمل می کنین و بقیه شو عمل نمی کنین؟"

پ.ن5: ...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:35  توسط محسن  | 

گفتم بهش چرا می خوای to be friend with me؟
گفت I don,t know لاویدن هم مگه ریزن میخواد؟
گفتم خداییش No، حرف حساب ریسپانس نداره.
گفتم آخه There is a problem.
گفت what؟
گفتم من at least تا تری یرز نمی تونم مری کنم.
گفت حالا کی want to marry؟
گفتم so what؟
گفت just friend.
گفتم پسرای rich تر و handsome تر از من خیلی زیادن. you sure که می خوای با من فرند شی؟
گفت yeah.
گفتم اگه من don't want  کنم چی؟
گفت اونقدر باهات speak  می کنم که مختو بزنم.
گفتم perhaps اشتباه کردی، I am not اونی که تو فکر می کنی.
گفت enaugh می کنی یا نو؟
گفتم I want اگه لاوی هست، اریجینال باشه. Thats why می خوام همه فکراتو بکنی، before از این که پشیمون بشی.
گفت I am sure.
گفتم do you know؟ I LOVE YOU.
Now, see me out beneath your window every night.
See me in the rain.
See yourself in my heart.
See me ...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:22  توسط محسن  | 

یکی از دوستای خوب سایبرنتیم یه بازی را انداخته که به نظرم جالب اومد. هر کسی بیاد و 10 تا چیز که دوست داره و 10 تا مورد که ازش متنفره رو بگه: وبلاگ دوستم رو اینجا ببینین.

من از 10 چیز خیلی خوشم میاد:
1. از چیزای بسته و مرموز.  2. از متافیزیک.  3. از کشف رمز.  4. از نوشت افزار.  5. از آب.  6. از آدمای بزرگ.  7. از فلسفه.  8. از روانشناسی.  9. از بوکس.  10. از پرتغال.

10 تا چیزی که بدم میاد ازشون:
1. سوسولیسم.  2. خر خونی.  3. آدمای کودن.  4. پسرای سگی که تو خیابون دنبال بوی دخترن.  5. دخترای ...ی که به هر پسری لبخند می زنن.  6. آدمایی که تا می تونن یه ضعیف تر از خودشون رو مسخره می کنن.  7. پیاز تو آش.  8. صدای شاراپ شوروپ خوردن.  9. صدای تیک تیک ساعت، موقع خواب.  10. سرما.

ادامه بازی اینه که من هم باید چند نفر رو دعوت کنم تا اونا هم بیان و ده مورداشونو بنویسن. اما من نمی تونم اسم بیارم. هر کی دوس داشت، این کارو بکنه و با یه کامنت بی خبر نذاره ما رو.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 6:46  توسط محسن  | 

دو تا از دوستام یه بحثی کردن در مورد شیطان پرستی. یکیش به عنوان یه شیطان پرست و اون یکی مثل یه روشنفکر فطری، حرفاشون رو گفتن. البته همه این بحث ها تو کامنت ها و پست ها بوده که من همه شو یه جا جمع کردم.
قبلش می خوام از امین تشکر کنم که یه اسم یادم داد: "مبارزه منفی". من این مفهوم رو می دونستم، اما همیشه تو گفتنش مشکل داشتم. امین خیلی قشنگ توضیح داده و گفته که مبارزه منفی چطور و کی اتفاق می افته. متن امیر رو ببینید...

چون حرفای امین(satanist) تو پستش بود، من لینکش رو میذارم اینجا تا خودتون ببینید.

اما حرفای آتوسا، مثل همیشه زیبا، بدیع و دلشینه. من چند بار سعی کردم این حرفا رو تو یه پست بذارم اما وقتی خودم برگشتم و خوندمش، بدم اومد ازخودم. وقتی دیدم آتوسا خیلی قشنگ این حرفا رو نوشته می ذارم اینجا تا ملت حالشو ببرن:
ادامه مطلبو بزنین تا حرفای آتوسا رو ببینین.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:59  توسط محسن  | 


شب قدری چنين عزيز و شريف با تو تا روز
نخفتنم هوس است...



+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:54  توسط محسن  | 

من تازگی ها علاقه شدیدی به طبقه بندی آدما پیدا کردم و دلم می خواد آدما رو(مخصوصا ایرانی ها رو) هزار جور طبقه بندیشون کنم. یه نوع طبقه بندی که تو پست قبلیم بود. اما امروز می خوام آدما رو از لحاظ زرنگ بودن طبقه بندی کنم.
تا جایی که این طبقه بندی رو انجام داده ام، خودم شخصا بهشون رسیدم. یعنی خودم به تمام این مراحل علم حضوری دارم بهشون، غیر از مورد آخری.
یادتون باشه که این طبقه بندی کاملا علمیه و با نوعی اشراق کشف شده. این طبقه بندی از ضمیر ناخودآگاه انسانها و در مجموع از ضمیر جامعه بیرون کشیده شده. بنابراین شما هم به نحوی در یکی از این گروهها هستید، بدون اینکه خود متوجه باشید.

بهتره بریم سر اصل مطلب و از گزافه گویی پرهیز کنیم که باحتمال زیاد روزه رو باطل می کنه.

طبقه بندی آدما از لحاظ زرنگ بودن:

گروه اول: کسانی هستن که در واقع اصلا زرنگ نیستن. ظاهرشون هم اینو کاملا نشون میده و براحتی می شه وادار به هر کاری کردشون.

گروه دوم: کسانی هستن که یه خرده از گروه اول سر ترن. واسه همین هم خیلی ذوق زده هستن و همیشه اعضای گروه اول رو مسخره می کنن و خیلی دوس دارن خودشونو زرنگ تر از اونی که هستن نشون بدن. معمولا آدمای پستی هستن بدون اینکه خودشون به پستی خودشون واقف باشن.

گروه سوم: کسانی هستن که زرنگی شون بیشتر از گروه دوم هست و برعکس اونا، نیازی ندارن به اینکه خودشون رو زرنگ نشون بدن. معمولاخودشون رو همونطوری که هستن نشون میدن و می شه فهمید که خنگ نیستن. می شه گفت اینا آدمای معمولی هستن و بیشترین اعضا رو همین گروه در بر می گیره.
 
گروه چهارم: کسانی هستن که از زرنگیشون خودشونو کمی خنگ نشون می دن تا بتونن کاملا کارهاشونو انجام بدن اما تو نقش بازی کردن زیاد موفق نیستن و در مدت کمی لو می رن و تبدیل می شن به آدمایی که کسی دوستشون نداره. این آدما اصلا نیازی ندارن به این که زرنگ شناخته بشن و خیلی مستعد هستن که تبدیل به آدمای خطرناکی بشن. آدمکشا، سارقا و ... بیشترشون از این گروه هستن.

گروه پنجم: تنها تفاوت این گروه با گروه قبلی اینه که در ایفای نقش آدم خنگ خیلی موفق ترن و زمان طولانیی رو با همین شیوه زندگی می کنن.

گروه ششم: آدمای خلاقی هستن و نقشی پیچیده رو ایفا می کنن. آدم زرنگی که سعی نداره خودشو خنگ نشون بده، بلکه خودش رو زرنگ نشون میده اما نه اونقدر که واقعا هست. در مورد اینجور آدما چنین حدسی می زنن: "اون آدم زرنگیه ولی نه زیاد، براحتی می شه دورش زد." ولی این حدس کاملا اشتباهه و اون بسیار زرنگ تر از اونی هست که نشون میده. در مواقع لزوم خودش رو انطوری که هست نیز نشون میده ولی بسیار کم چنین اتفاقی میافته.

 99% آدما در این 6 گروه هستند و تنها 1% باقی مونده در گروه هفتم عضو هستن که آدمایی استثنایی هستن.

گروه هفتم: انسان هایی فوق العاده زرنگ، باهوش و قدرتمند هستند. قدرت نفوذ در دلها و کشورها و جامعه رو دارن. هیچ نقشی بازی نمی کنند و فریاد می زنند که ما انسانهای بزرگی هستیم و رقیب طلب می کنند. موفقیت هاشون بزرگ و شکست هاشون هم بزرگه. رهبران انقلاب ها رو میتونید به عنوان مثالی از این آدما تصور کنید، بویژه کاریزما ها.

پ.ن1: شاید بگید اینا که همشون دارن نقش بازی می کنن، درسته. کسانی که فکر می کنن نقش بازی نمی کنن، در واقع فقط خیلی کم نقش بازی می کنن.
پ.ن2: گروه اول جاش تو بهشته.
پ.ن3: همیشه و در همه جا استثنائاتی وجود دارن. ممکنه کسانی رو بشناسید که تو هیچ کدوم از این گروهها نیستن. یکیش خود من.
پ.ن4: منظور از زرنگ بودن همون زیرک بودن، باهوش بودن، کاردان بودن و ... هستش.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:56  توسط محسن  | 

همه سوژ ه هام پریدن. امروز هم که بدون سحری روزه گرفتم، بدنم داره می لرزه. روشن که نشدم هیچ، دارم خاموش می شم. اتاقم به هم ریخته و تاریکه.
همش نا امیدی، بدبختی، اَه... این چه زندگییه آخه...
اون هم که تو زرد از آب در اومد. هر روز با یکی می گرده و شبا با یکی دیگه حرف می زنه.
نمی تونم چشمامو باز نگه دارم، فکرای ناجور میاد تو کله م. می ترسم یه چیزی بنویسم که بعدا پشیمونی بیاره.

پس تا دسته گل به آب ندادم ciao...(اینو از دوست ایتالیاییم یاد گرفتم، اون هم تو زرده)
.
.
.
به خدا می خواستم اینو همینطور بذارم تو بلاگ، اما آخرین لحظه پشیمون شدم و گفتم دل بدریا بزن و بگو هر چی که میخوای. اگرچه فکرای ناجور در موردم می کنن ولی " عاشق چه کند گر نخورد تیر ملامت..."

ما وقتی بچه بودیم یه عهدی با خدا بستیم(پیمان الست رو می گم) و بله رو گفتیم. حالا هر چی بلا بیاد سرمون حقمونه. "بله" ای که خدا هم در موردش گفته:"انسان خیلی احمق بود که بله گفت". آخه یکی نیست بگه تو که اهلش نبودی، چرا پا گذاشتی تو این خرابه؟ چرا قبول کردی؟

اگه می شد، همین الان گه خوریمو اعلام می کردم و می گفتم خداااا، من "بله" رو پس می گیرم. همون بهتر که ما رو یه فرشته می کردی. نخواستیم سجده کنن برامون. اونی که لایق سجده است، خودتی و خودت... .

یه اژدها تو وجودمونه که یه لحظه ول کن نیست و از درون ما رو می کنه. یه ابلیس هم بیرون وایساده و از بیرون داره ما رو می گا. دست بدست هم میدن و ... . پاره شدیم دیگه... .

الان که از گرسنگی دارم از حال می رم، راحتم از دست اژدها و ابلیس. یا باید اینطور بمیرم، یا باید اونطور بکشن منو.

یه روزی شکایت می کنم پیش خدا، از دست این دو تا. می گم خدااا، مگه ما خلیفه ات نبودیم!!! ببین چی کارم کردن...!
اما می ترسم از اینکه بهم بگه،" گم شو ... . سر من یکی رو نمی تونی شیره بمالی. کدوم اژدها و ابلیس؟!! هم اژدها و هم ابلیس و هم خر خودتی... . من تو این بازی، همه چی بهت داده بودم تا نتونن باهات این کارو بکنن. حالا که پاره شدی، برو از پیشم... آدم پاره، لیاقت نداره پیشم باشه... ".

بعدش من چشمامو می بندم و نا امید و غمگین می گم:" کرده باد کسی که یه عمر خودشو می کرد و فکر می کرد دیگریه..."

و تا ابد تو جهنم، چشم براه خدا می مونم که بیاد و منو ببره... .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:43  توسط محسن  | 

قبلش از همه خوانندگان عذرخواهی می کنم. مطمئنا خواننده این مطلب جزء گروه چهارم هست.


خر خود به خود که خر نیست. وقتی خر می شه که به یه چیزی احتیاج پیدا می کنه. چون خودش نمی تونه نیازشو یرطرف کنه، از دیگری انتظار داره، دیگری هم میاد و خرش می کنه.
نه اینکه خرها نفهم هستن، نه، خیلی هم حالیشونه. ولی از تنبلیشون وقتی چیز بدی رو می بینن، چون حوصله مقابله رو ندارن، خودشونو به خریت می زنن که "بابا بی خیال، ندیدمش".
با این حساب فکر کنم خیلیا الان خر محسوب می شن. حالا اگه یکی اندازه خر هم نباشه و واقعا نفهم باشه(یعنی گاو باشه)، دیگه مقصر ما نیستیم. ما فقط گفتیم که خریت(حمارت) فقط نفهم بودن نیست، بلکه فهمیدن و کاری نکردن هم خریته.
اگه بخوایم یه گروهبندی کلی از آدما انجام بدیم، کلا به 4 دسته تقسیم میشن:

1. یه عده که نفهمن(گاو)
2. یه عده که خرن(توضیحش بالا اومد)
3. یه عده که بقیه رو استحمار(خر) می کنن. این عده رو میشه به روباه تشبیه کرد.
4. یه عده هم که بنده شخصا نوکرشون هستم، انسان هستن. چون بحث ما یه بحث ناقدانه هست، با این گروه محترم کاری نداریم.

جالبه که همه اینا به یک نوع همزیستی مسالمت آمیز در کنار هم عادت کردن. حالا دیگه ما خیلی کم گاو داریم. برعکس گذشته که بیشتر مردم گاو بودن، الان دیگه بیشتر مردم پیرو مکتب خریت(donkeism) هستن.
عوامل مختلفی به قدرت گرفتن این مکتب کمک می کنه که بعلت کمبود وقت خلاصه اسمشون رو می گم. اگر توضیحی نیاز بود، در جلسات آینده انشاء ا... .

1. تنبل بودن آدما(بیشتر کسانی که به donkeism پیوستن، در ابتدا پیرو مکتب سوسولیم بوده اند).
2. زرنگ بودن روباهها.
3. شهوت پرست بودن آدما.
4. بی غیرت بودنشون.
5. خر بودنشون.

والسلام علیکم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط محسن  | 

با اینکه با دیدن عنکبوت یه جوری می شم(به کسی نگین، می ترسم)، ولی خیلی موجودات جالبی هستن. مخصوصا آرامششون. یه گوشه کز می کنن و روزها همونطور آروم می شینن. بدون اینکه چیزی بخورن یا بنوشن. شاید راز آرامششون اینه که واروونه می ایستن و همه چی رو درست می بینن. فکر همه چی سر جاشه. اگه راست بایستند، اونقدر می دون تا به یه سقفی برسن و واروونه بشن.
عنکبوت ها همیشه تنها هستن غیر از زمان جفت گیری. یه نوع عنکبوت ماده وجود داره که موقع جفت گیری، شروع به خوردن عنکبوت نر می کنه و عنکبوت نر نمی تونه از لذتش دست برداره، حتی به قیمت جونش.
نمی دونم خدا چه بلایی سر این پسرا آورده که حاضرن بمیرن و ... .

آن سر که نه در راه عزیزان رود بار گرانی است کشیدن به دوش

اگه شعر رو اشتباه نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید.

بعضی وقتا عنکبوت ماده صبر می کنه تا عملیات  تموم بشه و بعد شروع می کنه به خوردن جفتش. اما اگه عنکبوت نر زرنگ باشه، می تونه سریع کارش رو تموم بکنه و در بره. بعدش به قول ویل دورانت، " در آرامشی شبیه آرامش فلاسفه فرو میره".
نوعی عنکبوت دیگه هم وجود داره که وقتی بچه هاش از تخم در میان، شروع می کنن به خوردن مادرشون. شاید می خوان انتقام پدرشونو بگیرن. من جلوی این عنکبوتا کم میارم. تو بچگی مادرشونو می خورن، وقتی بزرگ می شن شوهرشونو. بعضی وقتا هم که هم نوعشون رو شکار می کنن و ... .

واقعا چه درسایی می تونیم از این عنکبوتا بگیریم؟

من یه عنکبوتم ( وااای، اَه) .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط محسن  | 

سر به سرم نذار خدا. بذار بیام.
دیدم همه چی وارونه ست.
خواستم درستشون کنم... دیدم نمی شه
خودم وارونه شدم
حالا همه چی درست شده...
چند ساعته که وارونه نشستم، باورت می شه؟!
خیلی سخته وارونه بودن،
خدایا من دیگه تحمل ندارم. کی روشنم می کنی؟
روشنم کن دیگه...
جون پشه های سقف کوتاه خونه مون،
جون درخت پیر سر خیابون،
روشنم کن...
روشنم کن...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:14  توسط محسن  | 

داشتم یه چیزی می نوشتم که توش با وزن و کلمات خاصی به خیلیا فحش داده بودم. اما برق رفت و همه اش پرید. یه فحش به برقا دادم و بی خیال حرفای بد شدم.
کارهام ریختن سرم و من حوصله ندارم هیچ کدومشو انجام بدم. بدبختی کامران هم هی زنگ می زنه و سراغ کارشو می گیره.
خیلی دوس دارم الان از یه کوه خیلی بلند که اطرافش با درخت و آب و آبشار پوشیده شده بپرم پایین. نمی دونم چند ثانیه طول می کشه منفجر بشم ولی خیلی حال می ده.
می خوام آتیش بزنم به مالم و هر چی پروژه مروژه نوشتم، مفتی بذارم اینجا تا درس عبرتی باشه واسه دنیای پولی امروز؛ و حالشو ببرن دانشجوهای بدبختی که گیر کردن تو این مزخرفات.
این که می گم دانشجوهای بدبخت، به کسی برنخوره. خودم هم یه روزی تو این بدبختی دانشگاهها گیر کرده بودم و بالاجبار بدبخت محسوب می شدم.
خداییش اگه دانشگاه نرفته بودم وضعم خیلی بهتر از الان بود. نه این که از سواد و علم بدم بیاد، نه. ولی تو دانشگاه چیزی که دنبالشم نبود. از درسام که به زور خوندم و پاسشون کردم، هیچ کدوم به دردم نخورد، غیر از چند تا کتاب برنامه نویسی که خودم خوندم و تمرین کردم.
یه زمانی عشق صفر و یک بودم ولی حالا بدم میاد از این که بشینم پشت سیستم و کله امو واسه چندرغاز داغون کنم. دوس ندارم سرم همیشه پایین باشه و احمق به نظر بیام، حتی اگه این کار برام گرون تموم بشه.

شعله هام دارن میزنن بیرون و یه روز آتیش می زنن این ...ها رو. نتونستم جای سه نقطه کلمه مناسبی پیدا کنم که همه منظورم رو برسونه. شاید یه کلمه جدید باید اختراع بشه.

چه چشمایی داره این نینجا. چند دقیقه است زل زدم تو چشماش تا برم تو ضمیر ناخودآگاهش، ولی نمیذاره. اون خواننده بیچاره حق داره که می گه: "انگاری آتیش به لبات کشیدی تو اون چشا رو از کجا خریدی". یه چیزایی ازش فهمیدم که فک نکنم دوس داشته باشه بشنوه. ولی بزرگه... .

این پستم چقدر متفاوت شده با بقیه پست هام. ولی نه همونه، فقط با یه ادبیات دیگه. یه کشفی که تقریبا تازه بهش پی بردم اینه که همه با حرفاشون یه جورایی فقط یه چیز رو می گن و این فقط لحن و ادبیاتشونه که اونا رو متفاوت نشون می ده.
به وقتش این ادعام رو ثابت می کنم.



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:47  توسط محسن  |